چیزهایی هستند آنقدر درد دارند که...
بیخوابی به سرم افتاده و مثل جغد شب بیدارم. کتابم را بر می دارم که بخوانم ،برنداشته کنار تختم می گذارم.نگاهی به ساعت می اندازم چهار صبح را نشان می دهد.
چرخی در خانه می زنم و اتاق بچه ها را نگاهی می اندازم و یک راست به سراغ یخچال می روم و بی فایده است. دکمه ی اب جوش را فشار می دهم و منتظر به جوش آمدن آب می مانم و روی صندلی دست به زیر چانه می زنم و از پنجره نگاهی به بیرون و عبور ماشینها و آدمهایی که اینوقت صبح باید بیدار باشند را نگاه می کنم. گربه ی زمستانی که فقط در این فصل میهمان بالکنم می شود خیره نگاهم می کند و میو میو سر می دهد و از پشت پنجره کنار می آیم که مبادا سر و صدایش خواب وروجکها را بر هم زند.
یاد روز قبل که بطری های آبغوره و عرق نعنا را دست آقای پدربزرگ می دادم تا برای فروه خواهرم ببرد می افتم که علی کوچیکه نگاهی به من می اندازد و می گوید:" من سالاد می خوام"
من:!!!
علی کوچیکه: مامان. مامانییییییییییییییی. آیییییییییییییی من دلم درد میکنه.برای خودمون عرق نعنا داریم؟
و بعد اصرار که باید عرق نعنا بخورد و قدری عرق نعنا با هم از حیاط خلوت می آوریم و یک جرعه ی بسیار کوچک می خورد و خیالش از دیدن بطری های عرقیات و آبغوره وآبلیمو راحت می شود و می گوید نه نمی خورم دلم خوب شد. میان آنهمه بغض این وروجک کوچک پیام بازرگانی می گذارد در خاطرم و می خندم . لیوانی آب جوش می ریزم و کیسه ی چای را فرو می برم درونش و به فکر فرو می روم دوباره ...
عادت کرده ام که تلنگر بزنی و بشکنم،عادت کرده ام بغض کنم و بشکنم
عادت کرده ام که هنگام خندیدن، نگران یک غم در راه باشم
عادت کرده ام به همه ی تحقیر شدنها و دم فرو بستن ها،عادت کرده ام که خفه بشوم و در خود حل شوم،عادت کرده ام در پایان تلخ قصه حل شوم
نه شور، نه شیرین،که تلخ حل می شوم
چمدانم را می بندم و در مه گم می شوم
عادت کرده ام با خود خلوت کنم و غصه هایم را خشت خشت روی هم بگذارم و دست اخر چون اجرای حکم اعدام، لگد به اولین بغض بزنم و آوار شوند همه ی بغض های دنیا بر سرم.
عادت کرده ام گلویم از فشار بغض های بی امان تنگ و تنگ تر شود و هر بار گلویم را بتراشم و نازک و نازکتر و شکننده تر از قبل تا گلویم زخمی بغض ها شود و با دهانی پر خون از دلی ریش دم نزنم و خفه شوم
عادت کرده ام با رباتی انسان نما بسوزم برای همه عمر،که از آغاز انسان خلق نشدم.آفریده شدم تا بسوزم.به گمانم نسبم به درختان سیلک برسد! گاهی ناگزیر به پایانی و شاید با زبان بی زبانی ناگزیرت می کنند به پایان.
ناگزیر های زندگی حکم می کنند که خیال ببافی تا همیشه و عاشق بمانی به رویا
چه عشقی باشد و چه نباشد به پاس اولین سوگند وفادار بمانی چه بخواهد و چه نخواهد.
قسمت می دهند که حتی جنازه ات را دیگری به دوش نکشد و قول می دهی و افسوس که نیست تا ببیند ،جنازه ام خاکستری در باد خواهد بود
بسان همه ی آرزو هایم ...
من امشب در بغضی تلخ حل شدم.
دوستت دارم های بی انتهایم هدیه به تو تا همیشه.
دوستتون دارم![]()

