زنی نشسته سوزن می زند همه دشت های سبز را روی دامنم...آن سو ...در دور دست های دامنم نقش می زند همه شالیزار های سبز ...آن سو پشت دشت های سبز...ساقه های سبز اول بهار گندم زار ...
زنی نشسته روی شانه هایم دست می کشد میان سپیدی موهایم...پیر،خمیده،مادربزرگ... دلم می خواهد سر انگشتانش را داشته باشم تا همیشه...دلم می خواهد همه ی موهایم سپید شوند...
زنی نشسته درون تشت قلبم و مدام چنگ می زندو هر چه می شوید سرخی خون پاک نمی شود... می خواهم پاک و بی رنگ شود جایش سرخ بریزم از نو سرخی سیب ...سیب سرخ...
زنی درونم نشسته دلش شور می زند برای روزهای آینده... زنی درون سرم نشسته که دلتنگ می شود برای همه روزگار شیرین گذشته ای که تلخ می پنداشتیم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 19:42 توسط فرنگیس
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390 9:19 توسط فرنگیس
|