تبليغاتX
شمعدانی های قرمز

 در افسانه ها آمده است که تیتونوس عاشق خدای تيتان بود. وقتی تيتان از زئوس می خواهد تا تيتونوس عمر ابدی داشته باشد، فراموش می کند جوانی ابدی را نيز بخواهد، ولی تيتونوس تا ابد زنده می ماند، اما زمانی که پير می شود بسيار فرتوت و ناتوان می شود، طوری که تمام اعضای بدنش نرم شده و نمی تواند حرکت کند و حرفهای بيهوده زيادی بر زبان می آورد...

همیشه یادت باشد آرزو هایت را کامل بگویی. اگر عامیانه به طور مثال آرزوی داشتن یک گونی صد دلاری می کنی که از آسمان بیافتد،اول آرزو کن بر فرق سرت نیافتد که زنده بمانی و بعد آرزو کن که صد دلاری ها پاره و باطل شده و دزدی نباشد و به شادمانی خرج کنی و علم خرج کردن آنرا داشته باشی و زندگی ات با آن تغییر مثبت داشته باشد!

 آرزومندم دانای کل بهترین و کاملترین خوشبختی را برایتان در نظر بگیرد .

:"آرزوی داشتن همیشگی تو را با تمام جزئیات کامل خواستم ."

دوستت دارم،دوستتون دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:50 AM توسط زن| |

 

 

در نهاد من زنی ست که سخت برای داشتن عشق می جنگد با دستهایی ناتوان برای داشتن همیشگی ات...

دوست داشتنی که ذره ای از آن را اگر می شد به تصویر کشید آتش می زد تمام هستی را.

با دستمال روی میز  شماره ی هفت بازی می کنم و حواسم می رود به دو مرد مسن میز کناری که گرم گپ و گفتگو در مورد کتاب خیام و فیز جرالد ، که چگونه این دو باعث شهرت جهانی یکدیگر شدند. پیرمرد نویسنده که چهره ایی اشنا داشت و نامش را فراموش کرده ام با دیدن نگاه کنجکاو و مشتاقم لبخندی می زند و اینبار بلند تر صحبت می کند و به نوعی خودشان را معرفی می کنند و می گوید من علی ... و تو بیژن خلیلی ناشر و مترجم می دانیم که فیز جرالد چطور به شهرت رسید و در همین حین، لبخند می زند یعنی شناختی؟ و این نوعی معرفی غیر رسمی میان ما بود.

من:هنوز تو را نه ولی بیژن خلیلی را شناختم. و ادامه می دهد در مورد سختگیری که در مورد داستانش و چاپ و مشکل مالی برای چاپ سه هزار نسخه ایی کتابش و...

شهامت پرسش پیدا می کنم و پیشخدمت غذای سفارشی دوستان نویسنده را اورد و در نتیجه ادب حکم می نمود هیچ نپرسم.حین غذا خوردن بلند بلند از عشق و معنای فلسفی اشعار خیام می گویند  گویا مرا به نوعی دعوت به شنیدن سخنانشان  می کنند و حتی نت برداشتن هایم را می بینند و خوشحال می شوند و به لبخندی دلنشین مهمانم می کنند.پیانیست" روی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرند..." را می نوازد!

************

رو به رویم نشسته ایی و نگاهم را می دزدم تا از بی قراری هایم آگاه نشوی. چشم به دستان و انگشتان گره خورده در هم تو می دوزم . دستهایی مردانه و چهره ایی جذاب و دلنشین از دید من.  همانقدر مردانه که لازم است باشی از همان مردانه هایی که آرامش می دهد.نمی دانم چرا مدام نگاهم سر می خورد به دستانت که گاه به گاه در هم گره می خورند و آرزو می کنم این گره به دور بازوانم می بود!

متعجب می شوم چرا اینهمه زیبا می شوی هر روز؟چرا روز اول اینگونه نبودی؟ مگر نه اینکه هر چه می گذرد باید تکراری و... پس چرا هر روز که می گذرد بهتر می بینمت و بیشتر دوستت دارم؟ به نظرم همان تابلو بی نظیر آفرینشی که خداوند با بخشش تمام چشمهایش را بسته و به یکجا همه ی زیبایی را که در تصور داشته به تو هدیه داده درون و برونی زیبا!

دلم می لرزید و دعا می کردم کاش لرزش دل و دستانم را متوجه نشده باشی. به قول الهه خواهر کوچولویم دلم یک خدای خاص می خواهد از همان خدا هایی که همه چیز را یکجا و کامل هدیه بدهد بی انکه تو حق انتخاب داشته باشی بگذارد وسط قصه ایی زیبا و کامل با همه ی عاشقانه ها و بدون هیچ جدایی و غمی...

نمی دانم این چه حسی است با تو تمام مردهای دنیا عادی شده اند و هیچ حسی آن ته ته های وجودم را قلقلک نمی دهد؟گویا تو تنها مرد روی زمینی؟

آن لحظه چقدر دلم هوس زن بودن داشت اینکه بدانم همیشه آغوشی متعلق به خود خودم هست اینکه در انتهای همه ی کم آوردنها و درد ها بدانم مردی هست که محکم شانه هایم را بفشارد و در آغوش بکشد و من آرام هر چه بغض دارم  از تمام این سالها، رها کنم از گلویم  ... مردی که همیشه هست و مهربانیش ابدی و اغوشی متعلق به خود خودم که با هیچ موجود دیگری شریک نمی شود.

خیره می شوی میان غم هایم و بیرون می کشی آرام آرام و می گویم و می شنوی و رهایم می کنی میان گلهای ارکیده ی بنفش روی میز و همان دم پروانه ی خیال را می بینم که پر می زند و رو میزی ترمه ی مادر بزرگ را پهن می کنم با قرآنی گوشه ی میز!

 به عمد نام گل را می پرسی و به عمد اذیتت می کنم که لیلیوم است و ریز ریز می خندم. و ته همه ی اینها تلخ می شوم وقتی یاد ثانیه های رفتن و جدایی می افتم.

از اینکه با بودنت خدا را حس می کنم و جان پناهم شده ایی از دست تمام ادمک ها،از اضطراب شب قبل و محکم ترین تصمیمم می گویم و اینکه چه راحت با بودنت نه می گویم و ریسمان نجاتم شدی تا محکم چنگ بزنم و نلغزم و خداوند را شاکر باشم که زمین و زمان را به هم می دوزد تا تو باشی و تکیه زنم به دنیایی آرامش.

دوست داشتنت هیچگاه بس نیست و  انتهایی ندارد. تو بی نهایت من هستی . بی نهایت...

مست می شوم در هوایی که تو نفس می کشی .

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 6:9 PM توسط زن| |
 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم

******************************************

بسیار بسیار سپاسگزارم مهربانم ،خدای نازنینم در نقطه ای که باید، متوجه می کنی چقدر گاهی اشتباه می کنم و تو چه صبوری کردی تا روزی که خودم متوجه شدم. خود با زبان پیش تو اقرار کردم چه خوب شد محکم نگه ام داشتی  و نگذاشتی انطور که من می خواهم بشود و در عوض بهترین شد و به وقتش .مهم این است که امروز اعتراف می کنم خدایا اشتباه کردم.متاسفم ...

نمی توانید تصور کنید چقدر دوستم دارد. اصلا در تصورتان نمی گنجند با ذره ذره وجودم دیشب خدا را حس کردم ،آن لحظه که به آنسان انسوی خطوط یک نه بزرگ با ضربدری قرمزکه برو به درک برای همیشه وقتی فرق میان دوستی و هوس را نمی دانی وقتی مرز را نمی شناسی ...خوشحالم که نه گفتن را یاد گرفته ام .

:کودک کنار خیابان را می بینم با دسته گلی از رز سرخ. جلوتر میاد و میگه خانوم میشه از این گلهای سرخ بخری ؟ میگم برای کی بخرم؟ میگه هدیه بده به خودت خوب. میگم: تا حالا بهت گفتن چقدر خوشگلی  دخترم؟ گفتن مثل فرشته ها هستی؟ گفتن خیلی زیبا صحبت می کنی؟ دستهای مهربون و قلب پاکی داری؟ میگه: نه

میگم:بهت گفتم دیگه . دسته گل نمیخوام ولی شاخه گلی برای شمعدانی قرمز زن محبوبم میخوام.

اسم فرشته ی من مریم بود. مریم جون دوستت دارم.راست می گفت خیلی وقت بود فراموش کرده بودم به خودم هدیه بدهم! درسی که فراموش شده بود را از استاد کوچک بزرگ دل گرفتم.

ما همدیگر را برای لحظه های کوتاه دیدیم. ولی برای سالها  تو ذهن هم خاطره ی خوب ساختیم. به همین راحتی می شود ادمها را دوست داشت.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:31 AM توسط زن| |
 

 یگانه- کردان مرد از بس که جان ندارد !این رو بالاترین زده گویا ولی به نظرم لیاقت این دیالوگ فیلم مادر را هم نداشته و ندارد. کاش ابرومند از دنیا برویم. کاش عاقبت به خیر شویم. روزگار می گذرد و برای من و تو صبر نمی کند. انچه مهم است نام نکو به یادگار گذاشتن است حتی تا روز سوم و شب چهل هم خوب است! از مرگ کسی خرسند نشدم ولی اینبار...

***************************************

 دوگانه- بعضی راننده تاکسی ها باور کنید شاگرد حلیم فروشی هستند و دل و روده ات را هم می زنند و در ضمن فقط بوی گند عرق و صندلی هایی که بوی چربی می دهند شاید شاگرد کله پزی ؟!

بعضی می خواهند با شوماخر همزاد پنداری کنند و میلیمتری سبقت می گیرند و قلبت را باید ثانیه ای یک بار با بزاق قورت بدهی تا از دهانت برود سر جایش!  موزیک هم فقط اوپس تیس اوپس تیس گوش می دهند و با صدای بسیار بلند؟!

و گروهی که انگشت شمارند به عدد انگشتان یک دستت ! راننده ی تشریفات دربارند انقدر با آرامش می رانند و مسیر را درست می دانند  و با موزیکی زیبا و بدون کلام!

گروهی نه مسیر می دانند ،نه رانندگی،نه ادب،تازه دل گنده هم هستند و عصبی می شوی و فرصت هم نداشته باشی مثل دیروز من مسیر بیست دقیقه ایی همیشگی را یک ساعت و نیم طی کرد و به واقع تی می زد! مردم از بس نفس عمیق کشیدم و سی ثانیه مکث را تحربه کردم تا بالاخره به مقصد رسیدیم.تصور کن یک بچه مهد کودک باشد و نیاوردی و یک بچه از مدرسه بیاید و پشت در بماند و ...

*******************************************

سه گانه- بدنبال عروسی های زنجیره ایی دخترکان فامیل همچنان در به در خرید لباس هستم و دست اخر باید همان قبلی ها را بپوشم که در مهمانی های اینها نپوشیدم گویا؟!

وارد فروشگاه می شوم و لباسی زیبا انتخاب می کنم. ((لباسهای زیبا از نظر  فرنگیس لباسی ساده بدون جینگیل مینگیل است لباسی که زیبایی انسان را نشان بدهد، نه فقط لباس و گل و منگولش را ! در مورد زیور الات هم همیشه باید انقدر باشد که اولین چیز در مهمانی چهره ات باشد و لبخند روی لبانت، بعد لباس و دست اخر  در صورت تمایل زیور الات .تو انسانی ،جواهر فروش نیستی . مبلغ هیچ فروشگاهی هم نیستی.))

اقای فروشنده سایز مورد نظر را ارائه می دهد و وارد اتاق پرو می شوم و لباس را می پوشم و  زیپ لباس را با دست چپ و راست سعی می کنم ببندم و بعد یادم می افتد این فروشگاه اصلا دستیار خانم ندارد و...

اقای فروشنده: چطور بود؟

: اندازه نبود

- وای سایزتون بود خانم،صدا می زدید کمک می کردم.

: متشکر و بیرون می آیم

توی دلم: مرد.............................بیب..............بیب.................بیب.........

**********************

 چهارگانه:خدایا می شود لطفا با آن یکی ساز من برقصی؟

:کدام ساز نفسم؟

-همان دیگه ،یادت نیست اصلا با بندری برقص که کامل می باشد عزیزم. این هوا را نه اینقدر سرد و نه انقدر گرم کن لطفا من طاقت هیچکدام را ندارم. لطفا؟

*****************************************

پنج گانه ـ  لطفا آدامس می جوید همینطوری قهرمان پرش آدامس بازی در نیاورید. مخلوط بزاق و آدامس مبارکتان را لای دستمال بگذارید و در اولین سطل زباله سرنگون کنید.سطح خیابان را هم با بزاق پیست اسکی نسازید. روی زمین را نگاه کنی حالت به هم می خورد. نگاه نکنی سر می خوری...

اینهمه بگویند انفولانزای خوکی... 

**************************************

بعد نوشت ،شش گانه- تلفن می زند و حال و احوال و بعد می پرسد: مادر همخونه در چه حاله هنوز غر می زنه؟

: خوبه سلام می رسونن،  نه بابا ،بنده خدا هیچی تو دلش نیست!

-: آره عزیزم می دونم برای اینکه هیچی رو تو دلش نمی گذاره.

دیگه همین. آخیش!

 ****************************

 جدا گانه :دوستت دارم، دوستتون دارم زیاد 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:37 AM توسط زن| |

 

           

" از چیزی امیدی می سازیم برای فردا و کش می آید همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !سفری  دیداری ، تغییری ُ چیزی از این دست ...چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !"

 حسین پناهی مرور می کنم و به یاد می آورم چه چیز متعهد مان می کند به همه ی تعهد های نداشته،به همه ی نانوشته ها؟ هیچ!

زندگی می کنیم و ادامه می دهیم به امید تغییری ،ادامه یا چیزی تازه تر که منتظریم اتفاق بیافتد و روز به روز...!

هر روز دریغ از روز و هفته ی قبل!نمی گویم ماه یا سال قبل...

که ثانیه به ثانیه آدمی در تغییر است. و چه تلخ است تغییر رو به زوال !

عاشقی کرده اید؟ اولین دیدار!بیقراری برای دیدار بعد. هنوز ثانیه ای نگذشته دوباره دلتنگ می شوی.زمین و زمان را به هم سنجاق می زنی تا دیداری دیگر میسر شود. آنقدر که آسوده خاطر شوی هست، سر آغاز قصه می شود!

میدانی قصه را چگونه آغاز می کنند؟ می دانم که می دانی!

یکی بود ،یکی نبود!

هستم و آن دیگری نه ...

همیشه همینگونه بوده و هست . تمام مادر بزرگها در آغاز داستان شبانه اینگونه می گفتند و دلخوشت می کردند به سوار اسب سفید و تو فرو می رفتی تا ته قصه  و باور می کردی قصه ی قصه را !

 از یاد می بردی اولین هشدار دلنشین و آهنگین را! یکی بود و آن دیگری نبود.

دلگیرم از این همه ...

بلند شو دختر باز هم ...؟!

 

      

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:22 PM توسط زن| |